ما در هیچ هضم شده ایم

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ù ø§ ø¯ø± ù‡ûŒú† ù‡ø¶ù ø´ø¯ù‡â€Œø§ûŒù ‬‎عجب سیرکی استهمه مان خواهیم مُرداین مساله به تنهاییباید کاری کند که یکدیگر را دوست بداریمولی نمی کندما با چیزهای بی اهمیت و کوچک شده ایمترور شده ایمما در هیچ هضم شده ایم
"چار بوکوفسکی "

جنوب جهنم

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¢ø±ø²ùˆ ú¯ùˆø± ø¬ùˆø§ù†ù ø±ø¯ø§ù† ø§ø³øªâ€¬â€Žکاش می فهمیدیدر خزانی که ازین دشت گذشتسبزه ها باز چرا زرد شدندخیل خا تری لکلک هادر افق های مسی رنگ غروبتا کجاهای کجا کوچیده ستکاش می فهمیدیزندگی محبس بی دیواری ستو تو محکوم به حبس ابدیو عد ستم معتدلی ستکه درون رگ قانون جاری استکاش می فهمیدیدوستی آش دهن سوزی نیستعشق بازار متاع ستآرزو گور جوانمردان است
" کیومرث زاده"

همیشه دیر است

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¯ûŒø± ø¢ù ø¯ûŒ ù ù† ù ûŒ ø±ùˆù ‬‎دیر آمدی من می رومبدرودبدرودبر سبزه های خیس چشمت زیر بارانپا می گذارم سرد و مغروربی آن که رویم را بگردانم زنفرتتا جای پای خسته خود را ببینمدیر آمدی ، من شاعری بد سرنوشتممردی که در دنیای اوهمواره دیر استمن سال ها دنبال یک پل گشته بودمتا خز خود را بدان سویش کشانمیک روز پل را یافتمپل بود ، اماآن سوی پل دیگر برای من در آن روزبیهوده چون این سوی پل بود
" کیومرث زاده"

من... چیزی از عشقمان، به ی نگفته ام !

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¯ûŒú¯ø± ù†ø¨ø§øª ø±ø§ ù†ø®ø±ø¯ ù ø´øªø±ûŒ ø¨ù‡ ù‡ûŒú†â€¬â€Žمن...چیزی از عشقمان،به ی نگفته ام !آن ها...تو را ،هنگامی کهدر اشک های چشمم...تن می شسته ای، دیده اند!
"نزار قبانی"

فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¯ûŒú¯ø± ù†ø¨ø§øª ø±ø§ ù†ø®ø±ø¯ ù ø´øªø±ûŒ ø¨ù‡ ù‡ûŒú†â€¬â€Žفرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنیفیروز روز آن که تو بر وی گذر کنیآزاد بنده ای که بود در رکاب تو م ولایتی که تو آنجا سفر کنیدیگر نبات را ن د مشتری به هیچیک بار اگر تبسم همچون شکر کنیای آفتاب روشن و ای سایه همایما را نگاهی از تو تمام است اگر کنیمن با تو دوستی و وفا کم نمی کنمچندان که دشمنی و جفا بیشتر کنیمقدور من سریست که در پایت افکنمگر زآن که فات بدین مختصر کنیعمریست تا به یاد تو شب روز می کنمتو ه ای که گوش به آه سحر کنیدانی که رویم از همه عالم به روی توستزنهار اگر تو روی به رویی دگر کنیگفتی که دیر و زود به ح نظر کنمآری کنی چو بر سر خاکم گذر کنیشرط است سعدیا که به میدان عشق دوستخود را به پیش تیر ملامت سپر کنیوز عقل بهترت سپری باید ای حکیمتا از خدنگ غمزه خوبان حذر کنی

رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø±ù†ú¯ ø±ø®ø³ø§ø±ù‡ ø®ø¨ø± ù ûŒ ø¯ù‡ø¯ ø§ø² ø­ø§ù„ ù†ù‡ø§ù†ù ‬‎سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالمبازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطرکه به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم گر چنان است که روی من مسکین گدا رابه در غیر ببینی ز در خویش برانم من در شه آنم که روان بر تو فشانمنه در شه که خود را ز کمندت برهانم گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کنکه به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربتدل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتمکه به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم درم از دیده چکان است به یاد لب لعلتنگهی باز به من کن که بسی در بچکانم سخن از نیمه ب که نگه و دیدمکه به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم. "سعدی"

دوستت دارم

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¯ùˆø³øªøª ø¯ø§ø±ù ‬‎دوستت دارم
تو را با نیمه سیاه دیدگانت دوست دارم
تو را با صبح خندان دهانت دوست دارم
چشم در چشمت
دست در دستت

و در این روزهایی که تمام میهنم از باد وحشت
دور خود می پیچد این گونه
بانگ برمی دارم
دوستت دارم

با تو می آیم
با تو می خوانم
با تو می پیمایم اکنون راه های سخت را

پتک برداریم
اسب بر تازیم
تا سرای کهنه و پوسیده را درهم فرو ریزیم

هر که دلدارست
هر که دل داده است
هر که در چشمی شررهای امیدی رسته از هر بند می بیند
هر که دل بسته است با خاک نیاکانش
به پا خیزد

ببارد بر تعفن ها چون باران بهاران
بشوید آنچه ناپاک است و زهر آلود
بشوید نادرستی و ریا و سفلگی را
دوستت دارم صدای سیل فرداهاست

دوستت دارم بگو تا می توانی دوستت دارم
مگر کآوار این فریادها
درهم فرو ریزد هر آنچه روسپی خانه است

فریدون رهنما

ندیده ام رخ خوب تو، روزکی چند است

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ù†ø¯ûŒø¯ù‡ ø§ù ø±ø® ø®ùˆø¨ øªùˆ ø±ùˆø²ú©ûŒ ú†ù†ø¯ ø§ø³øªâ€¬â€Žندیده ام رخ خوب تو، روزکی چند استبیا، که دیده به دیدارت آرزومند استبه یک نظاره به روی تو دیده خشنود استبه یک کرشمه دل از غمزهٔ تو سند استفتور غمزهٔ تو خون من بخواهد ریختبدین صفت که در ابرو گره درافکند استیکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمایکه صدهزار چو من دلشده در آن بند استمبر ز من، که رگ جان من بریده شودبیا، که با تو مرا صدهزار پیوند استمرا چو از لب شیرین تو نصیبی نیستاز آن چه سود که لعل تو سر به سرقند است؟ ی که همچو عراقی اسیر عشق تو نیستشب فراق چه داند که تا سحر چند است؟

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی

درخواست حذف این مطلب

image result for ‫øªù†ù ùø±ø³ùˆø¯ ùˆ ø¹ù‚ù„ù ø±ùøªâ€¬â€Žمن اندر خود نمی یابم که روی از دوست برتابمبدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابمتنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقیوگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابمبیار ای لعبت ساقی نگویم چند پیمان ه گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابممرا روی تو محراب است در شهر مسلمانانوگر جنگ مغول باشد نگردانی ز محرابممرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر ن ه پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابمسر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالمدگر ره پای می بندد وفای عهد اصحابمنگفتی بی وفا یارا که دلداری کنی ما راالا ار دست می گیری بیا کز سر گذشت آبمزمستان است و بی برگی بیا ای باد نوروزمبیابان است و تاریکی بیا ای قرص مهتابمحیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرددری دیگر نمی دانم مکن محروم از این بابم

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

درخواست حذف این مطلب

image result for ‫ú¯ùøªù ú©ù‡ ø¨ùˆûŒ ø²ù„ùøª ú¯ù ø±ø§ù‡ ø¹ø§ù„ù ù ‬‎گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آیدگفتم که ماه من شو گفتا اگر برآیدگفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموزگفتا ز خوبرویان این کار کمتر آیدگفتم که بر خی راه نظر ببندمگفتا که شب رو است او از راه دیگر آیدگفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کردگفتا اگر بدانی هم اوت آیدگفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزدگفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آیدگفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشتگفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آیدگفتم دل رحیمت کی عزم صلح داردگفتا مگوی با تا وقت آن درآیدگفتم زمان ع دیدی که چون سر آمدگفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

من می روم ز کوی تو و دل نمی رود

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ù ûŒ ø±ùˆù ø§ø² ú©ùˆûŒ øªùˆâ€¬â€Žمن می روم ز کوی تو و دل نمی روداین زورق ش ته ز ساحل نمی رود

گویند دل ز عشقِ تو برگیرم ای دریغ
کاری که خود ز دستِ من و دل نمی رود!

گر بی تو سوی کعبه رود کاروانِ ما
پیداست آن که جز رهِ باطل نمی رود

در جست و جوی روی تو هرگز نگاهِ من
بی کاروانِ اشک ز منزل نمی رود

خاموش نیستم که چو طوطی و آینه
آن روی روشنم ز مقابل نمی رود
" محمدرضا شفیعی کدکنی"

ساز ناکوک دلم باز تمنای تو کرد

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø³ø§ø² ù†ø§ú©ùˆú© ø¯ù„ù ø¨ø§ø² øªù ù†ø§ûŒ øªùˆ ú©ø±ø¯â€¬â€Žساز ناکوک دلم باز تمنای تو کردجلوه نور رخت محو تماشای تو کردکودک قلب مرا باز به بازی بگرفتاین دل غمزده ام باز تمنای تو کردسالها در طلب روی تو گشتم به جهانعاقبت خانه. نشین دل و ماوای تو کردسوختم از غم عشق تو هزاران در دلعاقبت مرغ دلم پر زد و پیدای تو کردگفتم این بار به سر منزل تو ننشینمدل من باز گرفتار غزلهای تو کردسوختن نیست مرا چاره خون جگرماین حدیثم به نظر اشک به شهلای تو کردشادمان باش که از درد و غمت میسوزمشوق دیدار تو می باز گوارای تو کرد
"میثم قاسمی"

لذت دریا

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ú†ù†ø§ù† ø² ù„ø°øª ø¯ø±ûŒø§ ù¾ø± ø§ø³øª ú©ø´øªûŒ ù ø§â€¬â€Žدلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیستگرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست
چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما که بیم ورطه و شه ی کنارش نیست
ی به سان صدف وا کند دهان نیازکه نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست
خیال دوست گل افشان اشک من دیده ست هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست
نه من ز حلقه ی دیوانگان عشقم و بس کدام سلسله دیدی که بی قرارش نیست
سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست سری نماند که بر خاک رهگذارش نیست
ز تشنه کامی خود آب می خورد دل من کویر سوخته جان منت بهارش نیست
عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد هنوز دلبری شعر شهریارش نیست
"هوشنگ ابتهاج"

هیچ این همه اندازه ی من تنها نیست

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ú†ø´ù ùˆø§ ú©ø±ø¯ù ùˆ ø¯ûŒø¯ù ø®ø¨ø± ø§ø² ø±ùˆûŒø§ ù†ûŒø³øªâ€¬â€Žچشم وا و دیدم خبر از رویا نیستهیچ این همه اندازه ی من تنها نیست
بی تو این خانه چه سلول بزرگی شده استکه دگر روشنی از پنجره اش پیدا نیست
مرگ؛ آن قسمت دوری که به ما نزدیک استعشق؛ این فرصت نزدیک که دور از ما نیست
چشم در چشم من انداخته ای می دانیچهره ای مثل تو در آینه ها زیبا نیست
هیچ دیوانه ای آن قدر که من هستم نیستچون که اینگونه شبیه تو ی شیدا نیست
مردم سر به هوا را چه به روشن بینی!؟ماه را روی زمین دیده ام آن بالا نیست
"مهدی فرجی"

جمال دوست

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ú¯ùøªûŒ ú†ù‡ ø¯ù„ú¯ø´ø§ø³øªâ€¬â€Žگفتی سپیده دم چه دل انگیز و دلرباستگفتم تبسم تو بسی دلرباتر است
گفتی نسیم، روح نواز است و جان فزاگفتم که بوی موی توام جانفزاتر است
گفتی چه دلگشاست افق در طلوع صبحگفتم که چهره ی تو از آن دلگشاتر است
گفتی که با صفاتر از این نوبهار چیست؟گفتم جمال دوست، بسی با صفاتر است
گفتی که لاله گرچه فریباست، بی وفاستگفتم: که عهد لاله رخان بی وفاتر است
گفتی که می رسد به فلک شور بلبلانگفتم که ناله های حزینم رساتر است
گفتی به بینوایی مرغ قفس نگرگفتم دلم ز مرغ قفس بینواتر است
گفتی دلت به محنت و غم سخت مبتلاست؟گفتم هزار مرتبه جان مبتلاتر است...
"فریدون مشیری"

عطر صدای تو

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¹ø·ø± øµø¯ø§ûŒ øªùˆâ€¬â€Žعطر صدای توتلفن را برداشتهعطر صدای تو دلتنگم می کندانگار پرتقالی را که بارها چیده امبچینمو منتظر باشمعده ای برای ش تن شاخه هایم بیایند صدای تو پونه ی خشک است در دستانمکه هرچه بیشتر دش می کندبیشتر عطرش زندگی را برمی دارد
تو از همه به من نزدیکتر بودیو رفتنت مرا از همه غمگین تر کرد به من بگو آ ین شاخه چطور می شکند ؟
دهانم را از کدام جمله پر کنمکه وقتی دیدمتبه کار بیایددهانِ یک ناودانمگر جز باران با چیز دیگری هم پر می شود ؟
تنهاییزنگ زدنِ آهن استدر اشکال متفاوت باران
من که آدم آهنی نبودمچرا این همه پوسیدم
عطر صدای تو تلفنی که یکبار صدایت را شنیدهبرداشته بود تو تلفن را برده بودیبا ته مانده ی صدایتو چیزی به نام شنیدن نبود
صدایت را برده ایو می ترسم میان این همه غریبهانگار درخت سیبی هستمکه میان باغ آلبالو کاشته اند
"سیدرسول پیره"

دلتنگ شده ام

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¯ù„øªù†ú¯ ø´ø¯ù‡ ø§ù ‬‎دلتنگ شده ام!به من بیاموزکه ریشه ی عشقت رااز ته بزنمبه من بیاموزکه اشکچطور جان می دهددر خانه چشمبه من بیاموزکه قلب چگونه می میردو دلتنگیخود را می کشد "نزار قبانی"

اگر ی به دلت نشست

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø§ú¯ø± ú©ø³ûŒ ø¨ù‡ ø¯ù„øª ù†ø´ø³øªâ€¬â€Žاگر ی به دلت نشست ، بدان !در باطن او چیزی هست که یا صدایت میکند و یا صدایش کرده ایآن چیز از جنس توست و مینماید که تو مالک آنی !"انگار سالهاست که میشناسی اش"!این ، آن فرد سرنوشت تو شاید که نباشد !تو قسمی از خویش را به رؤیت نشستی که از توست در وجود او!خوب نگاه کن ، آنچه مال تو نیست در وجود او میشود که مال تو شود؟ اگر آری ، همدلی یافته ای !و اگر نه ! آنچه گرفتی بازگردان و برو !انسان درین سودا آمد و آنچه گرفت باز گرداند و در حال رفتن است !
حمیدعجمی

سخت میگذرد این بهار

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø³ø®øª ù ûŒú¯ø°ø±ø¯ ø§ûŒù† ø¨ù‡ø§ø± ø¨ø§ ù‡ø±ø§ø³ ù†ø¨ùˆø¯ù†øªâ€¬â€Žسخت میگذرد این بهاربا هراس نبودنت ..وقتی عطرِ نمِ باران و بوی اردیبهشت می پیچد ناخودآگاه دلم هوایی می شود و دست به گریبان خی ..حالا من مانده ام و دلیکه با هیچ زبانی آشنا نیستهیچ نمی داندجز زبان عشقهیچ نمی خواهدجز صدای توجز بودن تو ..جز تو ...

خواب نور و سلام و بوسه

درخواست حذف این مطلب
چقدر خوب استکه ما هم یاد گرفته ایمگاه برای ناآشناترین اهل هرکجا حتیخواب نور و سلام و بوسه می بینیم ،گاه به یک جاهایی می رویمیک دره های دوری از پسین و ستاره ،از آواز نور و سایه روشن ریگ ،و می نشینیم لب آبلب آب را می بوسیمریحان می چینیمترانه می خوانیمو بی اعتناء به فهم فاصلهدهان به دهان دورترین رویاهابوی خوش روشنایی روز را می شنویمباید حرف بزنیمگفت و گو کنیمزندگی را دوست بداریمو بی ترس و انتظار ... اندکی عاشقی کنیم .ما از هوای نشستن و تسلیم باد و خواب شبخوشمان نمی آیدما دلمان اصلا با سلوک بی مورد مرگآشنا نبوده، نیست، نخواهد بود.چقدر این دوست داشتن های بی دلیل ... خوب استمثل همین باران بی سوال که هی می باردکه هی اتفاقا آرام و شمرده شمرده می بارد .شاعر شدیم که این همه خوشبختیمخوشبختیم که این همه شاعریم .آفرینش ... آواز خداوند است که ما می خوانیمشما را ماه می خوانند که می رویم برای گلدان تشنه آب می آوریمبرای خانه ... چراغ، و برای شمافرصتی تا فهم هرچه هستمثل باران خوب است که نمی پرسد اینجااین پیاله های خالی از کدام شماستاین بوته ی چشم به راه آب را چه می نامندیا اختلاف قدیمی شب و چراغ و ستاره چیست .ما نام های مختلفی داریمنام های همه ی مااز یک خط عجیب مشترک آمده اندشباهت همه ی چهره هابه نخستین خواب آسمان نزدیک استو ما در نهایت نور و تبسم و بوسهبه رویای خاک باز خواهیم گشت .حالا که فرصت فهم علاقه این همه اندک استباید یاد بگیریمکه بی اعتنا به هرچه که هستبا خواب عیش و بوی دوست و دوای آینه یکی شویمزحمت اسم و استعاره را جوری رها کنیماز آب و آفتاب سخن بگوئیمو تر باور کنیم که عشق، که ماه، که زندگی ...!به خدا فرصت فرارفتن از پیچ همین کوچه هم کم استباید به یک جاهایی برویمیک دره های دوریپسین و ستاره را می گویمآواز نور و سایه روشن ریگ ...چقدر دیدن آب وُعطر این همه ریحان خوب است !
"سیدعلی صالحی"

تو سیب سرخ نیازی و دستِ من نارَس

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¯ù„ù ú¯ø±ùøªù‡ ø¨ø±ø§ûŒ ø¯ùˆø¨ø§ø±ù‡ ø¯ûŒø¯ù†ù øªùˆâ€¬â€Žدلم گرفته برای دوباره دیدنِ تو
برای بوسه زدن موقعِ رسیدنِ تو

دلم گرفته برای صدای دلچسبت
برای مست شدن لحظه ی شنیدنِ تو

پرنده های سراسیمه می شوندآرام
دُرُست وقتِ عزیزِ نَفس کشیدنِ تو

چه اتفاقِ قشنگی ست عاشقی
میان بِرکه ی آرامِ آرمیدنِ تو !

چه آهوانه می گُذری ای پلنگِ آبی پوش
پُر است دستِ من از حسرتِ رمیدنِ تو

تو سیب سرخ نیازی و دستِ من نارَس !
بگو چگونه شبی می رسم به چیدنِ تو؟!

"یدالله گودرزی"

عشق همین است

درخواست حذف این مطلب
ø¹ú©ø³â€Œù‡ø§ûŒ ø¹ø§ø´ù‚ø§ù†ù‡عشق همین استهمین که یک ذره از تومیشود تمام من

هر ی را به تو این میل نباشد که مرا

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ù‡ø± ú©ø³ûŒ ø±ø§ ø¨ù‡ øªùˆ ø§ûŒù† ù ûŒù„ ù†ø¨ø§ø´ø¯ ú©ù‡ ù ø±ø§â€¬â€Žآن نه زلف است و بناگوش که روز است و شب استوان نه بالای صنوبر که درخت رطب استنه دهانیست که در وهم سخندان آیدمگر اندر سخن آیی و بداند که لب استآتش روی تو زین گونه که در خلق گرفتعجب از سوختگی نیست که خامی عجب استآدمی نیست که عاشق نشود وقت بهارهر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب است سرو تو پنداری کز باد صباستنه که از نالهٔ مرغان چمن در طرب استهر ی را به تو این میل نباشد که مراکآفت تو و کوتاه نظر مرغ شب استخواهم اندر طلبت عمر به پایان آوردگر چه راهم نه به اندازهٔ پای طلب استهر قضایی سببی دارد و من در غم دوستاجلم می کشد و درد فراقش سبب استسخن خویش به بیگانه نمی یارم گفتگله از دوست به دشمن نه طریق ادب استلیکن این حال محال است که پنهان ماندتو زره می دری و سعدی قصب است

همیشه باد بقا و سلامت بُت ما

درخواست حذف این مطلب


image result for ‫ú¯ù„ ø³ùˆø±ûŒâ€¬â€Žهمیشه باد بقا و سلامت بُت ماکه از وصالش ما را سلامت است و بقابتی که عارض او هست چون گل سوریکشیده بر گل سوری اش عنبر ساراز بهر لعل شکربار او همی بارندز چشم خویش گهر عاشقان ناپرواشکرفروش به شهر اندرون چنین بایدکه مردمان شَکَرش را گهر دهند بها
شاعر: معزی

دوستت دارم برای خودت

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¯ùˆø³øªøª ø¯ø§ø±ù ø¨ø±ø§ûŒ ø®ùˆø¯øªâ€¬â€Žدوستت دارم برای خودتبرای چشم هایتبرای دستهایی که نامهربانی را بلد نیستبرای باور یک احساسبرای خالی نماندن یک عشقبرای جای جای پای تو بروی برف ها که زمستانم را بهاری میکندبرای امیدی که با تو همیشه پابرجاست برای تمام فرداهایی که بی تو سپری نمیشود دوستت دارم برای خودمبرای درکنار تو نشستن و با تو به آرامش رسیدنبرای اعتمادی که هرلحظه هربار زندگی می بخشد دوبا ای قاب ع روی دیوار که بی بوسه نمی ماندبرای حضورت که شبهای تار را مهت میکند برای خودم ، برای خودت برای یک عمر باتو بودندوستت دارم
"حاتمه ابراهیم زاده"