دشت مشوش :: پانیذ


اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø§ú¯ø± ø§ø² ú©ù ù†ø¯ ø¹ø´ù‚øª ø¨ø±ùˆù ú©ø¬ø§ ú¯ø±ûŒø²ù ‬‎چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمنداندل از انتظار خونین دهن از امید خندانمگر آن که هر دو چشمش همه عمر بسته باشدبه ورع خلاص یابد ز فریب چشم بنداننظری مباح د و هزار خون معطلدل عارفان ببردند و قرار هوشمندانسر کوی ماه رویان همه روز فتنه باشدز معربدان و مستان و معاشران و رنداناگر از کمند عشقت بروم کجا گریزمکه خلاص بی تو بند است و حیات بی تو زنداناگرم نمی پسندی مدهم به دست دشمنکه من از تو برنگردم به جفای ناپسنداننفسی بیا و بنشین سخنی بگوی و بشنوکه قیامت است چندان سخن از دهان خنداناگر این شکر ببینند محدثان شیرینهمه دست ها بخایند چو نیشکر به دندانهمه شاهدان عالم به تو عاشقند سعدیکه میان گرگ صلح است و میان ان

جانم از تنگی این دل به لب آمد بی تو

درخواست حذف این مطلب

image result for ‫ù‡ø± ø´ø¨ûŒ øªø§ ø¨ù‡ ø³ø­ø± ø²ø§ø± ø¨ú¯ø±ûŒù ø² øºù øªâ€¬â€Žهر شبی تا به سحر زار بگریم ز غمتاندکی خسبم و بسیار بگریم ز غمترحمت آری، اگر این گریه ببینی، لیکن ه باشی تو، چو بیدار بگریم ز غمتخار خار گل رویت، چو به باغی برومبروم بر گل و بر خار بگریم ز غمتدل من بی رسن زلف تو چون سنگ شودبر دل تنگ به وار بگریم ز غمتبر سر کوی تو، از شوق تو، من هر نفسی. . .در غمت زار بگریم من و از بی مهریبازخندی چو تو، من زار بگریم ز غمتاوحدی دوش مرا گفت: چارهٔ خویشچاره آنست که : ناچار بگریم ز غمتآ ، ای دستهٔ گل، باغ که شدی؟بی تو تاریک نشستم، تو چراغ که شدی؟پیش زخم تو به از سپر می بایستبا غم عشق تو تدبیر دگر می بایستاحتراز، ای دل، ازین کار چه سودست امروز؟پیشتر زانکه درافتیم، حذر می بایستهر شبم دل ز فراق تو بسوزد صد بارباز گویم که: از این سوخته تر می بایستآستین ز آب دو چشم، این که همی تر گردددامنم بی تو پر از خون جگر می بایستآبرویم ببرد هر نفس این دیدهٔ ترخاک پای تو درین دیدهٔ تر می بایستجانم از تنگی این دل به لب آمد بی توبا چنین دل غم عشق تو چه در می بایست؟اوحدی را شب هجرت ز نظر نور ببردشمع رخسار تو در پیش نظر می بایستای دلم برده، مرا بی دل و بی هوش مکنکار دل سهل بود، عهد فراموش مکنتو برفتی و دلم قید هوای تو هنوزهوس دیده به خاک کف پای تو هنوزگر نشانی ز جفا چون مژه تیرم در چشمدیدهٔ من نشکیبد ز لقای تو هنوزبر سر ما بگزیدی تو بهر جای یما ی را نگزیدیم بجای تو هنوزگفته بودی که : دوایی م درد تراما در آن درد به امید دوای تو هنوزای که عمری سر من بر خط فرمان تو بودتو به فرمان خودی، من به رضای تو هنوزگر به شاهی برسم، سایه ز من باز مگیرکه گدای توام، ای دوست، گدای تو هنوزاوحدی، قصه ز سر گیر و بر دوست بنالکه بگوشش نرسیدست دعای تو هنوزراست گو : کز سر مهر منت، ای ماه، که برد؟که زد این راه؟ دلت را دگر از راه که برد؟

مرا آتش صدا کن

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ù ø±ø§ ø¢øªø´ øµø¯ø§ ú©ù†â€¬â€Žمرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایتمرا باران صلا ده , تا ببارم بر عطش هایتمرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزممثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایتمرا رودی بدان و یاری ام کن تا در آویزمبه شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندر گمکنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت خیالی، وعده ای، وهمی، امیدی، مژده ای، یادیبه هر نامه که خوش داری تو، بارم ده به دنیایت اگر باید زنی همچون ن قصه ها باشینه عذرا دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت, که من با پاکبازی های ویس و شور رودابه خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت !اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان که کامل می شود با نیمه ی خود، روح تنهایت
"حسین منزوی"

بُگذار گِرداگردِ چشمانت بگردم

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¯ø±ûŒø§ûŒ ú†ø´ù ø§ù†øªâ€¬â€Žمن یک غریب بی پناه و دوره گردمبُگذار گِرداگردِ چشمانت بگردم
آن چشمها، عطّار نیشابوری ام ن شاعر فیروزه های لاجوردم
آبی تر از چشمانِ تو هرگز ندیدممن دل به دریا می زنم دریانوردم
آواره ام، چون کولیانِ بی سرانجامدیوانه ام، با اندرونم در نبردم
می خواهمت ای سرنوشتِ ارغوانیعمری اگرچه در پی ات تاخیر
قطعی ترین بُرهانِ ایمانم تویی، تو!باور مکن از انتخابم باز گردم
آ به قلبِ سُرخِ خنجر می زنم من!پایانِ خونینِ شهابِ سهروردم !
"یدالله گودرزی"

ای کاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø§ûŒ ú©ø§ø´ ø¹ø´ù‚ ø³ø± ø¨ù‡ ø³ø± ù ø§ ù†ù ûŒ ú¯ø°ø§ø´øªâ€¬â€Žگر عقل ، پشت حرف دل ، "اما "نمی گذاشت"تردید "، پا به خلوت دنیا نمی گذاشت
از خیر "هست و نیست دنیا" به شوق دوستمی شد گذشت، وسوسه اما نمی گذاشت
اینقدر اگر معطل پرسش نمی شدمشاید قطار عشق مرا جا نمی گذاشت
دنیا مرا فروخت، ولی کاش دست کمچون بردگان مرا به تماشا نمی گذاشت
شاید اگر تو نیز به دریا نمی زدیهرگز به این جزیره ی پا نمی گذاشت
گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بودما را در این مبارزه تنها نمی گذاشت
ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنیندر خون مرا به حال خودم وا نمی گذاشت
ما داغدار بوسه ی وصلیم چون دو شمعای کاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت
"فاضل نظری"

دوستت دارم

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¯ùˆø³øªøª ø¯ø§ø±ù ‬‎دوستت دارمو نگرانم روزی بگذردکه تو تن زندگی ام را نلرزانیو در شعر من انقل بر پا نکنیو واژگانم را به آتش نکشی
دوستت دارمو هراسانم دقایقی بگذرندکه بر حریر دستانت دست نکشمو چون کبوتری بر گنبدت ننشینمو در مهتاب شناور نشومسخن ات شعر استخاموشی ات شعرو عشقتآذرخشی میان رگ هایمچونان سرنوشت
"نزار قبانی"

در شب گیسوان تو

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¯ø± ø´ø¨ ú¯ûŒø³ùˆø§ù† øªùˆâ€¬â€Žدر شب گیسوان تومست به خواب می روم
مست به خواباین رهِ پر خم و تاب می روم بوی تو می کشد مراسوی تو می کشد مرا
ای که تو سوی خویش و منسوی سراب می روم هر شب از آرزوی تودر تب ماه روی تو
در خم و تاب موی تومست و اب می روم ای که نگاه می کنیبر من و آه می کشم
ای که چو شمع از آتشیعشق تو آب می روم ماه من آفتاب منباده ی من من
خانه ی روی آب منهمچو حباب می روم "پرواز همای"

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ù†ø¯ø§ù†ù øª ø¨ù‡ ø­ù‚ûŒù‚øª ú©ù‡ ø¯ø± ø¬ù‡ø§ù† ø¨ù‡ ú©ù‡ ù ø§ù†ûŒâ€¬â€Ž
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانیجهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانیبه پای خویشتن آیند عاشقان به کمندتکه هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانیمرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهیمرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانیچنان به نظره اول ز شخص می ببری دلکه باز می نتواند گرفت نظره ثانیتو پیش گرفتی و ز اشتیاق جم ز ها به درافتاد رازهای نهانیبر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمدتو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانیچو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبتندانمت که چه گویم ز اختلاف معانیمرا گناه نباشد نظر به روی جوانانکه پیر داند مقدار روزگار جوانیتو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشدریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانیمن ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانمتو می روی به سلامت سلام من برسانیسر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابداسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

چه که خوب یافتمت

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ù†ù ø§ø¯ øªûŒø± ùˆ ø¢ø°ø±â€¬â€Žدیروز وقتی کنارت بودماحساس پرنده ای را داشتم که در کنار آدم هاامنیتی وصف ناپذیر داشت!احساس گلی را که چیده نشدو جاماند از گلفروشی ها و گلدان های بلورینحس می درختی خوشبختمکه جاده، دیگر از او عبور نخواهد کردو گاه خودم را رودی آزاد می دیدمبی هیچ سد و معبری…دیروز وقتی کنارت بودم چون جشنِ روزهایِ استقلال،احساس شادمانی می !چون بزرگداشت سربازی ملی، احساس غرورو طالع ام به شکلی ستودنی داشت رقم می خورد چه خوب که یافتمتدیروز احساس آدمی را داشتم که حالا، آدمیان را دوست داردو عشق بی آنکه بفهمم اندوه و تنهایی ام راسرزنش کنانبه دور دست ها فرستاده بود. "حمید جدیدی"

تو را دوست دارم آن سان که هرگز ی را دوست نداشته ام

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫øªùˆ ø±ø§ ø¯ùˆø³øª ø¯ø§ø±ù ø¢ù†â€Œø³ø§ù† ú©ù‡ ù‡ø±ú¯ø² ú©ø³ûŒ ø±ø§ ø¯ùˆø³øª ù†ø¯ø§ø´øªù‡â€Œø§ù ‬‎تو را دوست دارمآن سان که هرگز ی را دوست نداشته امو دوست نخواهم داشتتو یگانه هستی و خواهی ماندبی هیچ قیاسی با دیگری
این حس چیزی است آمیخته و عمیقچیزی که تمامِ ذراتم را دربرمی گیردتمام امیال ام را ء می کندو تمام غرورهایم را نوازش
این را حس می کنی ؟گر چه تن هایمان دور هستنداما روح هایمان همدیگر را لمس می کنندروحِ من اغلب با روحِ توست
این رخنه فقط در نمایش های کهن روی می دهدبدین ترتیب که با فشردنِ یکی بر دیگرییکی در دیگری فرومی رود
آیا تو صاحبِ هرآن چه که لازم استتا من دوستت بدارم نیستی ، تن ، فکر ، محبت ؟تو روحِ ساده ای داری و ذهنی قویخیلی کم «شاعرانه» هستی و بی اندازه شاعر
در تو هیچ چیز نیست جز خوبیو تو تماماً همانندِ ات هستیسفید و دلپذیر برای لمس چیزهایی که من داشتم، ارزشِ تو را نداشتندو شک دارم آن چیزهایی که آرزو کرده امارزش ات را داشته باشند
گاهی سعی می کنم چهره ات راآن هنگام که پیر خواهی شد تصور کنمو به نظرم می آید کههمان قدر دوستت خواهم داشت و شاید بیشتر
اما هرگز نباید به خوشبختی شیداین موضوع را جذب می کندچون اوست که این ایده را ابداع کردهتا نوعِ بشر را خشمگین کند
در واقع تصورِ بهشت از تصورِ جهنم دوزخی تر استفرضِ یک خوشبختیِ کاملیأس آورتر از فرضِ عذ بی وقفه استچون مقدّر است که هیچ گاه به آن نرسیم
خوشبختانه ما چندان نمی توانیم آن را تصور کنیماین چیزی است که ما را تسلی می دهدعدمِ امکانِ چشیدنِ شهد ِ قرمز را برایمان خوب جلوه می دهد
"گوستاو فلوبر"

مانده ام در تنگنای این حصارِ آهنی

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø³ø®øª øªø§ø±ûŒú©ù ‬‎مانده ام در تنگنای این حصارِ آهنیسخت تاریکم در این شهرِ تهی از روشنی!
ای اهورایی ترین انسان! مرا آزاد کنروح من پژمرد در این خلوت اهریمنی
دشنه های ناروا از چارسو می وزندکو جنون غیرتی تاسربرآرد گردنی؟!
سکّه گشته کار وبارِ پارسای دین فروشمی کند با خنده از جیبِ رعیّت رهزنی !
شهرزادِ قصّه گو در سیرک بازیگر شدههمسری را برگزیده از نژادِ ژِرمنی !
عصمتِ دیرین و رازآلوده ی شرقی کجاستعشوه ها گُل می کند از چهره های روغنی
خسته ام ای رستم ِمغموم ! دستم را بگیرخسته از دست ِبرادرخوانده های ناتنی...
"یدالله گودرزی"

همیشه با منی ای نیمه ی جدا از من

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ù‡ù ûŒø´ù‡ ø¨ø§ ù ù†ûŒ ø§ûŒ ù†ûŒù ù‡ ø¬ø¯ø§ ø§ø² ù ù†â€¬â€Žهمیشه با منی ای نیمه ی جدا از منبریده باد زبانم ، چه ناروا گفتم
تو نیمه نیستی ای جان ، تمام هستی مناگر به قھر بگیرد ترا خدا از من
چگونه بی تو توانم زیست ؟چگونه بی تو توانم ماند ؟
چگونه بی تو سخن بر زبان توانم راند ؟همیشه در من بودی ، همیشه میخو
صدای گرم تو در استخوان من میگشتهمیشه با من بودی ، همیشه دور از من
همیشه نام خوشت بر زبان من میگشتغروبگاهان ، در کوچه های خلوت شھر
که بوی پیچک ، هذیان عاشقی میگفتتو در کنار من آهسته راه میرفتی
و در کرانه ی چشمان کھربایی توبھار ، در چمن سبز باغ ها می
شبی که باران در کوچه ها فرو میریختتو میرسیدی و ، باران موی تو بر دوش
ز موی خیس تو ، عطری غریب بر میخاستمن از تنفس عطر غریب او ، مدهوش
در آن خیابان ، شبھای سبز فروردینصدای پای تو و پای من طنین میبست
نسیم ، بوسه ی ما را به آسمان می بردو سایه های ز روشنایی ماه
چه نقشھا که در آیینه ی زمین میبستچه نیمه شبھا کز پشت شیشه های کبود
ستاره ها را با هم شماره میکردیمو چون زبان ز گفتگو میماند
نگاه میکردیم و اشاره میکردیمدو روز یا ده سال ؟
نمیتوانم ، هرگز نمیتوانم گفتازین خوشم که فروبست ریشه در دل ما
گلی که از پس ده سال یا دوروز شکفتز من مپرس که آیا زمان چگونه گذشت
که من حساب شب و روز را نمیدانممن از تو ، یک تپش دل جدا نمی مانم
من از تو ، روی نخواهم تافتمن از تو ، دل نتوانم کند
تو نیز دانم کز من نمی بری پیوندهمیشه با منی ای نیمه ی جدا از منمباد آنکه بگیرد ترا خدا از من
"نادر ناد ور"

سلام علاقه ی خوبم

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø³ù„ø§ù ø¹ù„ø§ù‚ù‡â€ŒûŒ ø®ùˆø¨ù ‬‎سلام علاقه ی خوبمعلاقه جان منخوبی؟پرسیده بودی که چرا کممو کم می نویسم!خندیدی و گفتی سرم کجا گرم است!پرسیده بودی نامه هایم به تو کم شده است و احوال پرسی هایم، چرا کم تر؟راستش را بخواهی حالم این روزها خوب نیست!این جا اوضاعی غریب شده استاوضاعی تلخ و حالی وخیم! نان به قیمت جان و جان به قیمت آبی حیران!حال خیابان خونین و دل، ش ته است. دشنام جای مهربانی و یأس جای امید را گرفته است.زخم بر دل ها چرکین شدهو نان از سفرها جمع! ساده بگویم علاقه؛نه حالی برای نوشتن مانده، نه خو برای دیدن!که یک حال همه را گرفته استو دارد خو تلخ برایمان می بیند.
نگرانم!و دلم بیشتر از تمام،تنگ شده است.تا شاید دوباره بنویسممراقب دلت باشمراقب من!
"افشین صالحی"

خواب آینه

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ù†ù‚ø´ ø§ùˆ ø¯ø± ø¯ù„ ú†ù‡ ø²ûŒø¨ø§ ù ûŒ ù†ø´ø³øªâ€¬â€Žنقش او در دل چه زیبا می نشست سنگدل ایینه ی ما را ش ت اینه صد شد در پای دوست باز در هر ع روی اوست اینه درعشق بازی صادق است اینه یک دل نه ، صد دل عاشق است سال ها ایینه بی تصویر ماند آه کاین بی روشنایی دیر ماند مانده در کنج شبستان ناصبور دیده ی بیدارش از دیدار دور روزگارش چهره پوشید از غبار تا چه ماند از غبار روزگار شامگاهان با شفق خون می گریست صبحدم بی مهر افزون می گریست از گذار سایه های ابر ودود فکر شعله اش در می ربود ناگهان برقی زد آن چشم سیاه اینه لرزید در دل زان نگاه گفت اینک وقت دیدارم رسید سرمه سای چشم بیدارم رسید آه ای ایینه این روز تو نیست پشت این صبح دروغین تیرگی ستای غریب افتاده ی برگشته روز کار دارد با تو این هجران هنوز اشک ها خواهد هنوز از دیده ریخت تارها از جان و دل خواهد گسیخت دیده بر هم نه کزین صبح نخست جز سیه رویی نخواهی باز جست بخت دیداری ندارد اینه دیده بر هم می گذارد اینه خواب می بیند که سر زد آفتاب بازشد لبخند نیلوفر بر آب خوبرو آمد به آرایش نشست روی خوب آرایش ایینه است چون گره بند شب از گیسو گشود موج ابریشم به دوش آمد فرود از بنا گوشش سحر بر می دمید صبح روی شانه اش می آرمید اش ایینه دار مهر و ماه مانده در چک گریبانش نگاه چالک بازو بی شتاب پیچ و تاب نیلوفر بر آب سرمه سای چشم مستش دست ناز سرمه از چشمش سیاهی جسته بازدست گلگون بر لب چون غنچه برد غنچه را گل کرد و گل بر گل فشرد اینه حیران ز روی فرخش سیب سرخ بوسه می چید از رخش آه ، ای ایینه جان ایینه جاننیست از خواب تو خوش تر در جهان خواب خوش دیدی ، ولی آن زیب و فر می کند بیداریت را تلخ تر آ از سیبی دلت خون می کنند زین بهشت نیز بیرون می کنند مایه ی درد است بیداری مرد آه ازین بیداری پر داغ و درد گان را گر سبکباری خوش است شبروان را رنج بیداری خوش است گرچه بیداری همه حیف است و کاش ای دل دیدار جو بیدار باش هم به بیداری توانی پی سپرد ه هرگز ره به مقصودی نبرد پر ز درد است اینه ، پیداست این چشم گریان می نهد بر آستین هر طرف تا چشم می بیند شب است آسمان کور شب بی کوکب است اینه می گرید از بخت سیاه گریه ی ایینه بی اشک است و آه در چنین بی فریاد رس روز خوش در خواب باید دید و بس
"هوشنگ ابتهاج"

می خواهم بروم دور خیلی دور

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ù ûŒø®ùˆø§ù‡ù ø¨ø±ùˆù ø¯ùˆø± ø®ûŒù„ûŒ ø¯ùˆø±â€¬â€Žگاهی دیوانگی ام گُل میکند،می خواهم بروم دور خیلی دور،
یک جایی که خودم را فراموش م.
فراموش بشوم،
گم بشوم،
نابود بشوم،
میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور،
مثلا بروم در سیبری،
در خانه های چوبین زیر درختهای کاج،
آسمان خا تری،
برف،
برف انبوه میان موجیک ها،
بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم.
یا، مثلا بروم به هندوستان،
زیر خورشید تابان،
جنگلهای سر به هم کشیده،
م ن مردمان عجیب و غریب،
یک جایی بروم که ی مرا نشناسد،
ی زبان من را نداند،
میخواهم همه چیز را در خود حس م...!

" صادق هدایت / بوف کور "

ما در هیچ هضم شده ایم

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ù ø§ ø¯ø± ù‡ûŒú† ù‡ø¶ù ø´ø¯ù‡â€Œø§ûŒù ‬‎عجب سیرکی استهمه مان خواهیم مُرداین مساله به تنهاییباید کاری کند که یکدیگر را دوست بداریمولی نمی کندما با چیزهای بی اهمیت و کوچک شده ایمترور شده ایمما در هیچ هضم شده ایم
"چار بوکوفسکی "

جنوب جهنم

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¢ø±ø²ùˆ ú¯ùˆø± ø¬ùˆø§ù†ù ø±ø¯ø§ù† ø§ø³øªâ€¬â€Žکاش می فهمیدیدر خزانی که ازین دشت گذشتسبزه ها باز چرا زرد شدندخیل خا تری لکلک هادر افق های مسی رنگ غروبتا کجاهای کجا کوچیده ستکاش می فهمیدیزندگی محبس بی دیواری ستو تو محکوم به حبس ابدیو عد ستم معتدلی ستکه درون رگ قانون جاری استکاش می فهمیدیدوستی آش دهن سوزی نیستعشق بازار متاع ستآرزو گور جوانمردان است
" کیومرث زاده"

همیشه دیر است

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¯ûŒø± ø¢ù ø¯ûŒ ù ù† ù ûŒ ø±ùˆù ‬‎دیر آمدی من می رومبدرودبدرودبر سبزه های خیس چشمت زیر بارانپا می گذارم سرد و مغروربی آن که رویم را بگردانم زنفرتتا جای پای خسته خود را ببینمدیر آمدی ، من شاعری بد سرنوشتممردی که در دنیای اوهمواره دیر استمن سال ها دنبال یک پل گشته بودمتا خز خود را بدان سویش کشانمیک روز پل را یافتمپل بود ، اماآن سوی پل دیگر برای من در آن روزبیهوده چون این سوی پل بود
" کیومرث زاده"

من... چیزی از عشقمان، به ی نگفته ام !

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¯ûŒú¯ø± ù†ø¨ø§øª ø±ø§ ù†ø®ø±ø¯ ù ø´øªø±ûŒ ø¨ù‡ ù‡ûŒú†â€¬â€Žمن...چیزی از عشقمان،به ی نگفته ام !آن ها...تو را ،هنگامی کهدر اشک های چشمم...تن می شسته ای، دیده اند!
"نزار قبانی"

فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¯ûŒú¯ø± ù†ø¨ø§øª ø±ø§ ù†ø®ø±ø¯ ù ø´øªø±ûŒ ø¨ù‡ ù‡ûŒú†â€¬â€Žفرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنیفیروز روز آن که تو بر وی گذر کنیآزاد بنده ای که بود در رکاب تو م ولایتی که تو آنجا سفر کنیدیگر نبات را ن د مشتری به هیچیک بار اگر تبسم همچون شکر کنیای آفتاب روشن و ای سایه همایما را نگاهی از تو تمام است اگر کنیمن با تو دوستی و وفا کم نمی کنمچندان که دشمنی و جفا بیشتر کنیمقدور من سریست که در پایت افکنمگر زآن که فات بدین مختصر کنیعمریست تا به یاد تو شب روز می کنمتو ه ای که گوش به آه سحر کنیدانی که رویم از همه عالم به روی توستزنهار اگر تو روی به رویی دگر کنیگفتی که دیر و زود به ح نظر کنمآری کنی چو بر سر خاکم گذر کنیشرط است سعدیا که به میدان عشق دوستخود را به پیش تیر ملامت سپر کنیوز عقل بهترت سپری باید ای حکیمتا از خدنگ غمزه خوبان حذر کنی

رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø±ù†ú¯ ø±ø®ø³ø§ø±ù‡ ø®ø¨ø± ù ûŒ ø¯ù‡ø¯ ø§ø² ø­ø§ù„ ù†ù‡ø§ù†ù ‬‎سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالمبازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطرکه به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم گر چنان است که روی من مسکین گدا رابه در غیر ببینی ز در خویش برانم من در شه آنم که روان بر تو فشانمنه در شه که خود را ز کمندت برهانم گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کنکه به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربتدل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتمکه به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم درم از دیده چکان است به یاد لب لعلتنگهی باز به من کن که بسی در بچکانم سخن از نیمه ب که نگه و دیدمکه به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم. "سعدی"

دوستت دارم

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø¯ùˆø³øªøª ø¯ø§ø±ù ‬‎دوستت دارم
تو را با نیمه سیاه دیدگانت دوست دارم
تو را با صبح خندان دهانت دوست دارم
چشم در چشمت
دست در دستت

و در این روزهایی که تمام میهنم از باد وحشت
دور خود می پیچد این گونه
بانگ برمی دارم
دوستت دارم

با تو می آیم
با تو می خوانم
با تو می پیمایم اکنون راه های سخت را

پتک برداریم
اسب بر تازیم
تا سرای کهنه و پوسیده را درهم فرو ریزیم

هر که دلدارست
هر که دل داده است
هر که در چشمی شررهای امیدی رسته از هر بند می بیند
هر که دل بسته است با خاک نیاکانش
به پا خیزد

ببارد بر تعفن ها چون باران بهاران
بشوید آنچه ناپاک است و زهر آلود
بشوید نادرستی و ریا و سفلگی را
دوستت دارم صدای سیل فرداهاست

دوستت دارم بگو تا می توانی دوستت دارم
مگر کآوار این فریادها
درهم فرو ریزد هر آنچه روسپی خانه است

فریدون رهنما

ندیده ام رخ خوب تو، روزکی چند است

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ù†ø¯ûŒø¯ù‡ ø§ù ø±ø® ø®ùˆø¨ øªùˆ ø±ùˆø²ú©ûŒ ú†ù†ø¯ ø§ø³øªâ€¬â€Žندیده ام رخ خوب تو، روزکی چند استبیا، که دیده به دیدارت آرزومند استبه یک نظاره به روی تو دیده خشنود استبه یک کرشمه دل از غمزهٔ تو سند استفتور غمزهٔ تو خون من بخواهد ریختبدین صفت که در ابرو گره درافکند استیکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمایکه صدهزار چو من دلشده در آن بند استمبر ز من، که رگ جان من بریده شودبیا، که با تو مرا صدهزار پیوند استمرا چو از لب شیرین تو نصیبی نیستاز آن چه سود که لعل تو سر به سرقند است؟ ی که همچو عراقی اسیر عشق تو نیستشب فراق چه داند که تا سحر چند است؟

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی

درخواست حذف این مطلب

image result for ‫øªù†ù ùø±ø³ùˆø¯ ùˆ ø¹ù‚ù„ù ø±ùøªâ€¬â€Žمن اندر خود نمی یابم که روی از دوست برتابمبدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابمتنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقیوگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابمبیار ای لعبت ساقی نگویم چند پیمان ه گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابممرا روی تو محراب است در شهر مسلمانانوگر جنگ مغول باشد نگردانی ز محرابممرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر ن ه پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابمسر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالمدگر ره پای می بندد وفای عهد اصحابمنگفتی بی وفا یارا که دلداری کنی ما راالا ار دست می گیری بیا کز سر گذشت آبمزمستان است و بی برگی بیا ای باد نوروزمبیابان است و تاریکی بیا ای قرص مهتابمحیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرددری دیگر نمی دانم مکن محروم از این بابم

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

درخواست حذف این مطلب

image result for ‫ú¯ùøªù ú©ù‡ ø¨ùˆûŒ ø²ù„ùøª ú¯ù ø±ø§ù‡ ø¹ø§ù„ù ù ‬‎گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آیدگفتم که ماه من شو گفتا اگر برآیدگفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموزگفتا ز خوبرویان این کار کمتر آیدگفتم که بر خی راه نظر ببندمگفتا که شب رو است او از راه دیگر آیدگفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کردگفتا اگر بدانی هم اوت آیدگفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزدگفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آیدگفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشتگفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آیدگفتم دل رحیمت کی عزم صلح داردگفتا مگوی با تا وقت آن درآیدگفتم زمان ع دیدی که چون سر آمدگفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید